مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
261
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دراويش بعلاء الدين گفتند كه : ما بر تو بيم داشتيم و ما را از تو بازنداشت ، مگر تهىدستى ما . علاء الدين گفت : فرج قريب از نزد پروردگار من برسيد و پدرم پنجاه هزار دينار و پنجاه تنگ متاع مصر كه هربارى هزار دينار قيمت داشت ، بسوى من بفرستاد و ميانه من و پدرزن آشتى شد و باهم مهربان گشتيم ، و الحمد للّه على ذلك . پس از آن خليفه از بهر دفع ضرورت برخاسته ، بيرون رفت . جعفر وزير برمكى بعلاء الدين گفت : اى علاء الدين ، ادب نگاه دار كه تو در حضرت خليفه هستى . علاء الدين گفت : كدام بىادبى از من در نزد خليفه روى داده و خليفه كيست ؟ جعفر وزير گفت : آنكه با تو سخن ميگفت و برخاست ، همان خليفه هرون الرشيد است و من جعفر وزير هستم و اين مسرور سيافست و اين ابو نواس بن حسن هانى است . با عقل خود تأمل كن و ببين كه مسافت از مصر تا ببغداد چند است ؟ علاء الدين گفت : چهل و پنج روزه مسافتست . وزير به او گفت : از روزى كه بارهاى تو به يغما رفته تا امروز ده روز است . درين ده روز ، چگونه خبر به پدر تو رسيده و او نيز بار بسته بدينجا بفرستاد ؟ علاء الدين گفت : اى خواجه ، بازگو كه اين مال و زر از كجا بود ؟ وزير گفت : از خليفه هرون الرشيد بود . بسبب محبتى كه با تو داشت ، ترا باينگونه احسان بنواخت . پس ايشان درين سخن بودند كه خليفه درآمد و علاء الدين برخاست و در پيش خليفه ، زمين بوسه داد و گفت : خدا خليفه را پاس كناد و او را دوام عمر و عزت دهاد . خليفه گفت : يا علاء الدين ، زبيده را بگو كه بشكرانهء خلاصى از دست پسر عم خود ، نغمهء طربانگيز ساز كرده . و بآواز نيكو بخواند . پس زبيده ، عود بگرفت و چنانش بنواخت كه سنگ سخت بطرب آمد . پس آن شب را بشادكامى بروز آوردند . چون بامداد شد ، خليفه بعلاء الدين گفت : فردا به حضرت ما حاضر آى .